هم دعا كــــن گره از كــــــار تو بگشايد عشق
هم دعـــــــا كن گــــــــــرۀ تازه نيفزايد عشق
قايقي در طلب موج به دريــــــــــــــا پيوست
بايد از مـــــــرگ نترسيد ، اگـــــــر بايد عشق
عاقبــــــت راز دلـــــــم را به لبانش گفتـــــــم
شايد اين بوسه به نفرت برسد ، شايد عشق
شمع روشن شد و پروانه در آتش گل كــــــرد
مي توان سوخت اگــــر امر بفرمايـــــد عشق
پيلـــــــۀ رنج مـــــــن ابريشم پيـــــــراهن شد
شمع حق داشت به پروانه نمي آيد عشق ! فاضل نظري
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/11/28ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط شيرين تهراني
|
دلم هر روز آوازي تازه مي خواند ؛
آوازي كه در آن ،
صداي پَر ِ فرشتگان
با حنجرۀ بي تاب چكاوك مي آميزد .
هر روز در دامنه هاي بلند ِ وجودم
پرواز مي كنم
و تا قلۀ هستي ِ خويش بالا مي روم .
من گم شده ام در خويش .
ديوار هاي خانۀ من كجاست؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/11/23ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط شيرين تهراني
|
نمي توان به نام خدا نفرت ورزيد ،
نمي توان به نام خدا شكنجه داد ،
نمي توان به نام خدا كُشت ،
به نام خدا فقط مي توان عشق ورزيد ،
خداوند فقط زبان ِ عشق را مي فهمد .
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/11/14ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط شيرين تهراني
|
هيچ كس نيست به جز آينه صادق با من
-نيست در آينه آن عاشق سابق با من-
سهم ِ پيمانه ي ِ ديوانه و فرزانه يكي ست
بگذر از مسيله ي ِ عاقل و عاشق با من
دشمنان تشنه ي ِ خون ِ من و من تشنه ي ِ مرگ
زهر شيرين ِ من ! اي يار منافق با من !
تا كنون هيچ نسيمي نوزيده ست به لطف
بعد از اين هم نوزد باد موافق با من
باش تا با نظر ِ بخت مطابق باشم
گر چه يك عمر نبوده ست مطابق با من
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/11/09ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط شيرين تهراني
|
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد
ياد ِ حريف ِ شهر و رفيق ِ سفر نكرد !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/11/09ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط شيرين تهراني
|
اول به وفا مِي ِ وصالم در داد
چون مست شدم جام ِ جفا را سر داد
پر آب دو ديده و پر از آتش دل
خاك ِ ره او شدم به بادم بر داد !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/11/09ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط شيرين تهراني
|
در مسلخ ِ عشق جز نكو را نكشند
روبه صفتان زشت خو را نكشند
گر عاشق صادقي زكشتن مگريز
مردار بود هر آنكه او را نكشند
خاقاني
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/11/06ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط شيرين تهراني
|
چون دل آرام مي زند شمشير
سر ببازيم و رخ نگردانيم
تنگ چشمان نظر به ميوه كنند
ما تماشا كنان ِ بستانيم
+ نوشته شده در شنبه
1387/11/05ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط شيرين تهراني
|
عشق آمد
و شولاي ِ سبزش را به روي ِ دلم كشيد .
دلم بيدار شد ،
جوانه زد ،
شكوفه داد
و خنديد .
بي آن كه حدس زده باشم ،
ديوار هاي ِ دلم فرو ريخت و من
مبتلا شدم به عشق ،
مبتلا شدم به همه چيز ، همه كس .
+ نوشته شده در شنبه
1387/11/05ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط شيرين تهراني
|
مدام چيني ِ شكسته ي ِ جهان رادر كارگاه ِ دل خويش بند مي زنم .
من به دل خويش نظر كرده ام
و وحدت همه چيز و همه كس را
در آيينه ي ِ بي زنگار ِِِِ ِ دلم ديده ام .
من اكنون او را
در همه ي ِ جامه هاي مبدّل اش ،
مي شناسم
و مي دانم كه اوست
كه چشمان مرا براي نگريستن به خود
قرض گرفته است .
او با چشمان من به خويش مي نگرد .
او عاشق خويش است ،
من بهانه ام .
+ نوشته شده در جمعه
1387/11/04ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط شيرين تهراني
|